انگار ,ناله ,کلمات ,چیزی

سین ازم می خواهد بنویسم. می گویم نمی توانم. می گوید بنویس، یک چیزی بنویس، هر چیزی ولی بنویس. سین من را یاد نوشتنم می اندازد. یاد اوایل آشناییمان که از همان چیز ها می نوشتم ولی، می نوشتم. حالا انگار نوشتنم تمام شده و انگار یک آدم ِ بی سواد ِ زمختم. یک آدمی که انگار خودش را گم کرده و سین من را یاد خودم می اندازدم. سین ِ عزیز نوشتن برایم این روزها حکم این را دارد که یک قلاب ِ بافتنی را بکنی توی مخم و بگردی بین یک عالمه رگ و سلول کلمات را بکشی بیرون و کنار ِ هم بچینی. خودت هم خوب می دانی که نوشتن کلمات را کنار ِ هم چیدن نیست. کلمات را که کنار ِ هم بچینی یک غول خمیری درست می شود فقط که دهن کجی می کند بهت انگار.  

سین ِ عزیز آدمی که دلش تنگ است نمی تواند بنویسد، حرف هایش را فقط می برد توی دفترچه اش که هیچ کس ان ها را نخواند و فقط چس ناله می کند. اما خب همان آدم باید یک جایی هم چس ناله هایش را تمام کند و سعی کند کمتر چس ناله کند. سعی کند بنویسد، هر چیزی ، ولی بنویسد ... برگردد به خودش.

منبع اصلی مطلب : از خود نوشتن
برچسب ها : انگار ,ناله ,کلمات ,چیزی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : .